تبليغاتX

سفره
شعر و داستان
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 12:2

به آقا ابالفضل (ع) :

 

سوره ی یوسف کبوتر باز شد

 

استخاره کردنم آغاز شد

 

مه جبین راستی ، افسون مست

 

لیلی مست منی ، مجنون مست

 

سوره ات هفتاد و دو آیت شده

 

خط به ضرب تیغ پاره خط شده

 

نقل چشمت شربت لبهات کو ؟

 

گیسوی بارانی زیبات کو؟

 

قطره قطره جانت از او پر شده

 

بی تو از دست خدا دلخور شده

 

تو که می ری وفا از دست رفت

 

مرد سبز بوسه ها از دست رفت

 

تو که رفتی هر چه گلدان خرد شد

 

اقتدار سوگواران خرد شد

 

قد خورشییدی تو کوتاه شد

 

خنجر ابروی تو اسلاح شد

 

چاک تا مابین ابروی ات دوید

 

سایه ی تو ناگهان سوی ات دوید

 

آبروی ات در خطر افتاده بود

 

مشک و چشم و دست ها جان داده بود

 

بی رمق اما همان هیبت در او

 

دایم الذکر است این آب وضو

 

روی پیشانیش جای تربت است

 

نیت او در نمازش ، غربت است

 

کعبه ی خال لبش را حاجی ام

 

پیش دارش من حسین حلاجی ام

 

نفخه ی صور صدایش آشناست

 

محشر یوم الحساب کربلاست

 

من نمک گیر لب اقاستم

 

آینه دار رخی زیباستم

 

چون به خلوتخانه ی بازوی خویش

 

راه دادم او مرا تا سوی خویش ؛

 

دیدم از بازوش جباری چکد

 

از پس ابروش خونخواری چکد

 

یوسف و پیراهن کاری او

 

یوسف و دکان عطاری او

 

عطر یوسف چشم دل را باز کرد

استخاره کرد و خود آغاز کرد :

 

خواند از وقت که یوسف توی چاه

 

پیش آب و تشنه بودن را گواه

 

خواند از وقتی که یوسف در فروش

 

خون او از غیرتش آمد به جوش

 

خواند از وقتی که شه او را خرید

 

سمت مشکش ، شیر شد ، آهو دوید

 

خواند از وقتی که یوسف در حرم

 

بر گل رخسار آحمد دم به دم ....

 

مرد از بهرش زلیخا ، او نمرد

 

آب را آورد بالا او نخورد

 

خواند : وقتی که زلیخا مست شد

 

یوسفش می آمد و بی دست شد

 

خواند از وقتی که یوسف در فرار

 

پیرهن پاره شد از زخم هزار

 

آه از وقتی که درها باز شد

شه رسید و دادگاه آغاز شد

 

گفت شه: نامردی است آن مرد کو؟!

 

صاحب آن مشک آب سرد کو؟

 

دید شه پیراهن آب آورش

 

پاره بود از پشت رخت دلبرش

 

خواند ازوقتی که یوسف را زنان

 

قصه ی چاقو نارنج ، الامان

 

تا زنان دیدند یوسف را به بند

 

لطمه بر روی مه خود می زدند

 

جای دستان دل بریدند از همه

 

ترس آمد می دویدند از همه

 

امنیت از دست رفته بود آه

 

خیمه ها شد شعله ها و دود آه

 

یوسف آخر دید یعقوبش ولی

 

یوسف ما بود فرزند علی

 

یوسف ما یوسفی زیباتر است

 

هم علمدار است هم پیغمبر است

 

یوسف ما ، یوسفی خوشبوتر است

 

گرچه سردار است اما بی سر است

 

یوسف ما ، یوسفی در چاه نیست

 

ماه ، پیش روی ماه اش ماه نیست

 

یوسفم را گر ببینی خون خوری

 

دست نه بلکه سرت را می بری

 

یوسف ما تشنه ها را دوست داشت

 

مشق شب را ، آب بابا ، دوست داشت

 

یوسف ما از همه سرها سر است

 

او کبوتر باز روز محشر است

 

29/1/1385

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: مثنوی و . . . | لينک ثابت |
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 11:49

                                                     او

 

ده سال پيش او را در بيمارستانی که زخميهای جنگی را به آنجا انتقال می دادند

 

ديده بودم. چقدر هم از ديدنش تعجب کردم.

 

آخرين بار وقتی که می خواست، پای چپم را که پنج انگشت آن نبود را معاينه کند

 

ديدم. خسته و بهم ريخته. عرق تمام صورتش را پوشانده بود. به من که رسيد

 

اصلا به صورتم نگاه نکرد و با عجله درگير پاهايم شد.

 

گفت:

 

_  سعی کن پات و تکون بدی.

 

نمی دانم چرا به فکرم رسيد که ملحفه ای که در کنارم بود را بصورت بکشم. تا مرا

 

نشناسد. سعی کردم پاهايم را تکان دهم.

 

 

کمی گذشت نمی دانم چکار می کرد که درد پاهايم زياد می شد. اما سعی می کردم به

 

روی خودم نياورم. متوجه صدايش شدم که عوض شده بود. گفت:

 

_  آماده باش پرستارها رو می فرستم که بيان و ببرنت اتاق عمل. خودم تا چند

 

لحظه ديگه ميام.

 

صدای زخمیِ ديگری او را از من جدا کرد.

 

کمی ملحفه را کنار زدم، شايد بخاطر اينکه می خواستم يکبار ديگر صورتش را

 

ببينم. دو تخت آنطرف تر، پشت به من روی زخمی ديگری خم شده بود. چشمهايم

 

تار و روشن می شد. شايد چون خون زيادی از من رفته بود. درد هم امانم را بريده

 

بود. وقتی که او را ديدم از اتاق بيرون می رفت. پرستارها آمدند و مرا بردند. وقتی

 

که برگشتم بعد از يک شب حالم بهتر شد. برايم مهم بود که او را ببينم و سر در

 

بیاورم که چرا به آنجا آمده. با او يکبار ديگر صحبت کنم. او را نديدم. يک هفته به

 

عمد در بيمارستان ماندم اما از او خبری نشد. پزشک مراقب من اصرار می کرد که

 

ماندن من فايده ای ندارد. فقط بايد در منزل استراحت کنم. اما او نبود. نمی آمد و

 

نمی رفت. حتا برای يکبار هم او را در راهرو های بيمارستان نديدم. نمی دانستم

 

چرا؟ چرا بايد منتظرش بمانم. گيجی بدی بود. درست شبيه مين کوچکی که زير

 

پايم منفجر شد. تا لحظه ای که فهميدم چه بلايي به سرم آمده. گيج بودم و چيزی

 

نمی فهميدم.

 

 

هم رزمهايم هم آمدند و حتا لباس نظامی نويي هم برايم آوردند. اما را ضی به رفتن

 

نشدم.

 

 

بالاخره بعد از آن دوره طاقت فرسا از يکی از پرستارها پرسيدم. مثل اينکه پرستار

 

منتظر سئوالم بود. صورتش از هم باز شد و ناباورانه گفت:

 

_  که هفته پيش درست همان وقت که من آمده ام او رفته است.

 

از حالتی که پرستار به خود گرفته بود، جا خوردم. شايد مرا می شناخت. شايد او

 

درد و دلهايي با پرستار کرده بود.

 

ديگر سئوالی از پرستار نپرسيدم. از جا بلند شدم و پی لباسهايم گشتم. طوری که

 

به زمين و زمان و بعد خودم بد وبيراه می گفتم. که چرا مانده ام دليل اين کارم چه

 

بود؟ همان لحظه که لباس نظا ميم را می پوشيدم با خودم عهد بستم که ديگر حتا

 

اسم او را در ذهنم هم تکرار نکنم. به پاهايم نگاه کردم. آن پنج انگشت پا بدجوری

 

پا گيرم کرده بود و زخمهای کف پا که بنظر می رسيد هنوز تازه است.

 

ديگر لباسهايم را کامل پوشيده بودم. ساکم را به دست گرفتم تا از بيمارستان

 

خارج شوم، در همين حين پرستار داخل اتاق شد. از ديدنم با آن لباسها تعجب کرد

 

و گفت:

 

_  مثل اينکه خودم را به موقع رسانده ام. مگرنه.

 

لبخند مزحکی روی لبهايش نشست و از جيب مانتو سفيدِ پرستاريش يک پاکت

 

درآورد و به دستم داد.

 

بی هيچ پرسشی پاکت را باز کردم. دست خط خودش بود. در آن نوشته بود:

 

_  من متوجه تو شد. اما فکر کردی که من نشناختمت. من بخاطر خودت و سلامتيت

 

با تو جر وبحث می کردم. آخر هم ديدی که حرف من کاملا درست بود. من هيچوقت

 

دوست نداشتم که يک همسر ناقص داشته باشم. همه چيز به خاطرخودت بود. می

 

دانستم بالاخره بلايي به سرت می آيد. حتا تا اين بيمارستان آمدم که حرفم را به تو

 

ثابت کنم. وقتی که ملحفه را به سر کشيدی در پوستم نمی گنجيدم. همه چيز بيش

 

از آنچه که من فکر می کردم به تو ثابت شد. خوشحالم. اگر قبل از اينکه بلايي به

 

سرت می آمد می ديدمت. مطمئن باش در رابطه با اختلافات گذشته وحل آن می

 

توانستيم با هم صحبت کنيم. اما تو به جنگ وتیر و ترکشش د لبسته بودی. در هر

 

صورت حالا فکر می کنم که طلاق راه حل خوبی برای هر دويمان بود. راستی يک

 

چيز ديگر تو برای من زير آن ملحفه برای هميشه مرده ای.

 

از بيمارستان آمدم بيرون. بايک پا ويک عصا. همانطور که می لنگيدم. دست نوشته

 

اش را تا کردم. و با مهربانی بی آنکه آزاری به آن برسد گذاشتم داخل جيبِ پيراهن

 

نظاميم.

 

با خودم عهد بسته بودم که ديگر حتا اسمش را در ذهنم هم نياورم. وقتی که سوار

 

ماشين می شدم يک عهد ديگر هم با خودم بستم. و آن اينکه تا آخر عمر خودم را

 

پشت هيچ چيز حتا يک ملحفه سفيد هم پنهان نکنم.  

 

راستی او برای اثبات حرفش تا اينجا آمده بود؟ بايد يکبار ديگر او را ببينم. اما

 

مطمئنا عهدم را با خودم فراموش نخواهم کرد.

 

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: ترانه ها | لينک ثابت |
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 11:56

                                كلافه ام . امروز چه اتفاقي افتاده

 

 

حاجي ديگر نمي دانم چكار كنم.دل دل مي كنم . بيايم پيش تو. اما با خودم قرار

 

گذاشته ام تا جوابم را ندادي پيش تو نيايم. خودت كه ديدي اين هفته ، اولين هفته ا

 

ي بود كه سر مزارت نيا مدم. بچه ها مي گفتند ، چرا نمي رويم پيش بابا . من مي

 

گفتم اين هفته نمي رويم گفتند ، هي گفتند ، هي گفتند. گفتم لازم نكرده . شما مي

 

رويد آنجا ميان قبرها لي لي بازي مي كنيد. نمي خواهد همين جا داخل حياط

 

بايستيد و با هم لي لي كنيد.

 

ديدم راضي نمي شوند خودم ر فتم و درست مثل زماني كودكيم كه لي لي مي

 

كشيدم برايشان لي لي كشيدم.حتي بهشان گفته بودم كه چطور بازي كنند.

 

 

كه باز آن تلفن لعنتي  زنگ خورد . همان پيرمرد كفتار دوباره پشت گوشي شروع

 

كرد به خنديدن هيچ حرفي نمي زند. فقط مي خنديد لعنتي . داد كشيدم گفتم:

 

_  مگه خودت ناموس نداري بي غيرت. كثافت.

 

تلفن را قطع كردم دو شاخه تلفن را از پريز كشيدم.

 

آمدم و دوباره روي پله ها نشستم . سرم را گرفتم. بچه ها سخت مشغول بازي

بودند.

 

ديدم كنار خطي كه من برايشان كشيدم پنچ تا مستطيل كشيدن.

 

_ اين عمو محمد مگه نبود ؟

 

_ خوب كه چي ؟

 

_ تو بايد از عمو محمد شروع كني.

 

_  بعد عمو مهدي. بعد عمو رضا، بعد عمو علي.بعدم بابا.

 

دوباره سرم را ميان دستانم پنهان كردم . به سنگي كه به دست بچه ها داده بودم و

 

حالا روي زمين گوشه اي افتاده بود نگاه كردم . مثل اينكه توي سرم زنگ مي خورد. ا

نگار تلفن دوباره به پريز وصل بود ،از جا بلند شدم رفتم و دو شاخه را نگاه كردم ا

حساس كردم عقلم را از دست داده ام . بعد رفتم و به صورتم آب زدم و حوله را كه

 

روي صورتم گذاشتم . تو شكم حوله دادكشيدم .

 

حاجي چرا كاري نمي كني؟ اين مرتيكه دست از سرم برداره.

 

كمي گذشت خودم را آرام كردم .فكر اينكه بچه ها مرا بي قرار ببينند باعث شد كه

 

دست از صحبت با تو بر دارم دوباره برگشتم .

 

مريم داد كشيد: مامان داداشي رو نگاه .

 

گفتم :

 

_  نكن ، پسر

 

رفتم داخل حياط.سنگ را برداشتم. بازيم را شروع كردم .بچه ها يك لحظه به من

 

نگاه كردند . مي خواستم بچه ها را از سنگ قبرهايي كه روي موزائيكها كشيده

 

بودند ، جدا كنم .و با بازي خودم هماهنگشان كنم . اما آنها بازي خودشان را مي

 

كردند و با بازي زمان كودكي من اُخت نبودند .

 

دل ، دل مي كردم . نزديك بود به بچه ها بگويم : برويم پيش بابا .

 

اما به ياد تو افتادم که مي گفتي :

 

خدا اگر يك زن لجباز نسيب يك رزمنده لجباز كرده با شه ، اون هم تويي .

 

نمي خواستم دوباره بچه ها را هوايي كنم . آنها تمام ظهر را پا كوباندن و من گفتم

 

نه . تو هم جاي من بودي خسته مي شدي . نمي شدي ؟ لج نمي كردي ؟

 

آخر يك زن تنها با دو بچه كوچك ....................

 

هي با خودم تكرار مي كردم : آخر من امروز براي تو فاتحه نخوانم ؟ قرآن نخوانم ؟

 

سرقبرت دعانكنم ؟ بوي نفسهاي تو را از زير آنهمه خاك و سنگ نشنوم .

 

سه چهار بار لي لي خودم را تكرار كردم . بعد چيزي به ذهنم رسيد .

 

به مريم گفتم :

 

_ دخترم اسم اين مزارها رو به من مامانی مي گي ؟

 

گفت :

 

_  خوب ، ماماني ، اين عمو محمد ، اين ..........

 

يكي ، يكي راگفت . من هرچه روي سنگ قبرها نوشته بود را حفظ بودم . روي همه

 

ي مستطيل ها اسم تو و دوستانت را كه در يك روز كنار هم دفن كرده بوديم را

 

نوشتم ؛ و خطها را پر رنگ كردم .

 

بعد به بچه ها گفتم : كه گلدانها را از گوشه حياط بياورند . بالا سر هر مستطيل يك

 

گلدان گل گذاشتيم . به حامدم پول دادم برود و از بقالي يك بسته شمع بخرد .

 

بچه ها روي هر سنگ قبر يك شمع روشن كردند . به مريم گفتم ؛ برود و قرآن

 

كوچكم را بياورد . آورد و خواندم و با قبر مثاليت حرف زدم و گريه كردم .

 

همينطور كه داشتم با تو صحبت مي كردم ، صداي در آمد . دلم هوري ريخت پايين ،

 

بچه ها خواستن بروند كه در را باز كنند گفتم : نه . مي ترسيدم . يك مدت بود كه

 

مي ترسيدم ، صداي خنده هاي آن پير مرد لعنتي را حتا از ميان آجرهاي خانه هم

 

مي شد، شنيد .

 

در را باز كردم هيچكس پشت در نبود . كمي سرم را بيرون دادم . هيچكس در كوچه

 

نبود . تنها در كيوسك تلفن سر كوچه كسي ايستاده بود . شك برم داشت .

 

برگشتم وگفتم :

 

_  حامد، حامد جان . برو آن چادرم رابياور، بدو پسرم .

 

حامد دويد چادر را برداشت و آورد . چادر را كشيدم روي سرم . دست حامدم را

 

گرفتم و گفتم :

 

_ بيا بريم .

 

دست به دست حامد داشتم مرد خانه ام قوت قلبم .

 

به سر كوچه که رسيديم . نزديك كيوسك تلفن . ديدم يك پير مرد داخل كيوسك

 

تلفن هي شماره مي گيرد و قطع مي كند و دوباره دارد شماره مي گيرد . پشت كرده

 

بود به من و حامد . خون تمام چشمم را گرفته بود . صداي خند ه هايش قه ، قهِ

 

هايش . محکم به شيشه کوبیدم. رو برگرداند. مرا كه ديد . گوشي تلفن از دستش

 

افتاد . رنگ و رويش شده بود عين گچ . چشمهايش داشت از حدقه در مي آمد . فقط

 

زل زده بود به صورتم كه بنظرم بايد از خشم كبود شده بود . او را تا آن روز

 

نديده بودم ،نمي شناختم .

 

 

همان پشت شيشه در كيوسك تلفن . مُ ، مُ ، مُ ُكرد  و قلبش را گرفت و افتاد ته

 

كيوسك تلفن .حامد گفت :

 

ماماني مرد .

 

 ديدم حامدم چنگ زده به چادرم و نيمي از خودش را پشت آن پنهان كرده .ياد مريم

 

افتادم آمدم خانه مريم نشسته بود بالا سر قبر تو ، به شمعها نگاه مي كرد . چادر را

 

برداشتم . آمدم داخل . ديدم كنار هر كدام از شمعهاي نيم سوخته يك شمع روشن

 

است . يك شمع كامل .

 

به مريم گفتم :

 

_ مريم . سر خود رفتي شمع خريدي .

 

سرش را به چپ و راست گرداند و گفت :

 

_  نه بخدا ماماني .

 

گفتم:

 

_  پس اينارو از كجا اُوردي ؟

 

گفت :

 

_  شما كه رفتين يه آقايي اُمد گفت : اين پنچ تا شمع  و كنار بقيه شمعها روشن

 

كن .به مامانت بگوا ون يه شمع مونده رو پنچ شنبه هفته بعد كه ميريد مزار بابات

 

بالاي سر مزارش  روشن كنید . بعدم رفت .

 

مريم شمعها را روشن كرده بود . آن يك شمع را هم توي دستهاي كوچكش نگه

 

داشته بود و زُل زده بود به شمعها .

 

سريع دويدم . در را باز كردم به سر كوچه نگاه كردم . به ته كوچه . چند نفر در

 

كيوسك تلفن داشتند داخلش را نگاه مي كردند مگر تو بودی که زنگ در را برای

 

اولين بار زده بودی ؟ بار دوم نه ، كي بود . اگر تو بودي بايد مريم تورا مي

 

شناخت .

 

شب است نزديك اذان صبح حاجي . فقط دارم خاطره آخر هفته ام را كنار

 

مزارمثاليت مي نويسم . اين صفحه آخر دفتر خاطراتم ، عجب خاطره اي داخلش

 

نوشته ام . اين پنجمين دفتر است كه بعد از رفتن تو تمامش كرده ام . شمعها هنوز

 

دارند مي سوزند . هر چه باد مي وزد خاموش نمي شوند . كنار گلدانها .مريم و

 

حامدم خوابيده اند . مريم با همان يك شمع در دستش خوابش برده .

 

 

ششمين دفتر را هفته بعد كه آمدم .......... راستي بابت امروز دستت درد نكند هنوز

 

 

نمی دانم چه پيش آمده . كلافه ام ، امروز چه اتفاقي افتاده ؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: داستان کوتاه | لينک ثابت |
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 11:2

620

 

تو بی شعور دلم را به باد خواهی داد

 

سر مرا تو به ابن زیاد خواهی داد

 

سر مرا ؛ که « مریضی » است ، داخل سرفه

 

صحیفه ای که به ابن زیاد خواهی داد

 

به من پدر بده ای مرگ ! ای رحم  که تو نیز؛

 

به همان که مادر نزاد خواهی داد

 

تو پشت پا زده به بخت ، بخت برگشته

 

تو سرنوشت خودت را به یاد خواهی داد:

 

-         چگونه می شود این متن های ... داد بزن!

 

تو داد را به کسی که نداد خواهی داد!

تو بوسه های زیادی به این کمم دادی

 

تو بوسه های کمی را زیاد خواهی داد

4/3/1385

 

حسین شیردل

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: غزل | لينک ثابت |
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 11:2

 

 

 

616

 

عشق را خراب می کشد دلم

 

مایه ی عذاب می کشد دلم

 

تو گرسنه بودی و برای تو

 

یک دل کباب می کشد دلم

 

چشم می زنند مردم ات تو را

 

روی تو نقاب می کشد دلم

 

تا ابد دو چشم تو فقیه بود

 

جانماز آب می کشد دلم

 

شد همین که مست هم شدیم ما

 

از تو هی شراب می کشد دلم.

 

 

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: غزل | لينک ثابت |
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 10:51

620

 

خنده اشک عزا را در آورد

 

تا ادای خدا را در آورد

 

عشق تا خرخره توی قرض است

 

وقت رفتن طلا را در آورد

 

شرط را باخت شیطان چرا که

 

آس را حق تعالی در آورد

 

عشق اینجا سر و ته ندارد

 

عشق بابای ما را در آورد

 

قصد دارا ست گویا انارش

 

پیرهن را که سارا در آورد

دختر باکره چند باری

 

خر شد و خرج خود را در آورد

 

1/3/1385

 

 

 حسین شیردل

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: غزل | لينک ثابت |
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 10:43

                                             کلاه خود

 

مادر صدايت می زند :

_  خسرو پرويز.

مهمانهای مادر آمده اند.. تو نمی خواهی صورتشان را ببينی و موهای بلند و کوتاه زنانه شان را که بيشتر از شش هفت ساعت زير اتوی داغ نگه داشته اند. دوباره به پنجره نگاه می کنی به آسمان، چشمهايت را می بندی تا صدای ديگری بشنوی.

_  خسرو پرويز.

حالت جابجا می شود. نکند مثل دفعه قبل سرزده بيايند داخلِ اتاقت و کنار تختت در حالی که دراز کشيده ای خودشان را برای تو بلرزانند.

و تو باز با خودت فکر می کنی، که موج است امواج سياه که بی تعارف در سرت فرو می شود و تو موهای اتو خورده سرشان را در چشمهايت ببينی که به اينطرف و آنطرف می رود. ساکت تر از هميشه عمرت به چه خيره می مانی؟ خودت هم نمی دانی. صدايشان را می شنوی. کلاه خود را برای اينکه امواج ضربه به سرت نزند را برمی داری و از اتاق می زنی بيرون. کلاه خود روی سرت لغ می زند. کلاه خود کوچک تر شده يا سر تو.

به حياط می رسی. وسط حوضِ حياط درست همانجا که هميشه ماه شبها دراز می کشد و می خوابد می روی. می ايستی. دو دستت را به راست و چپ دراز می کنی. کلاه خود با لباس منزل چهار خانه. تيپ آب را بهم می زند. لبخندت را همانجا درست روی سينه ماه می بينی.

امروز به حتم می آيند. پنجره آسمان باز است. تو اگر باز سعی کنی که موهای اتو کشيده را نبينی؛ می آيند.

_  خسرو پرويز.

دو ترکش توی آب می خورد. نه سه تر کش. شايد هم هفتاد ترکش. شمارششان نمی کنی. اول و آخر همه ی اين ترکشها بايد به طرفِ تو بيايد . تو خوب اين را می دانی. صورت ماه بهم می خورد درست شبيه لباس چهار خانه ات که خيس آب است. به آسمان نگاه می کنی، هنوز نيامده اند. دوستان تو نيامده اند. کلاه خود کج شده روی سر ماه را در آب می بينی. حالا که وسعتِ دست و پا زدن ترکشها در آب کم شده؛ با خودت فکر می کنی: چرا فقط تا زانو. فقط تا زانو در آب ايستاده ای؟

يک چيز شبيه گرمای خشک شده پيشانيت را می سوزاند.

و زن، تو، شيطان، عطر و نماز همه با هم با صورت روی آب می اُفتيد.

آب حوض چه راحت چشمهای تو را می شويد و ماهيهای قرمز چه راحت به مژه های تو تُک می زنند.

يک لحظه احساس خفگی؛ صدايي که از بيرون آب تو را می خواند.

_  مهدی. مهدی. آقا مهدی.

کسی تو را از پشت می کشد. باغبان پير خانه است. تو را که بالا می کشد در کاسه کلاه خودت پر از آب، از دو طرف می ريزد.

_  خدا نکنه يکی بياد تو اين خونه. هی آبرو ريزی می کنه. نمی تونی از اتاقت بيرون نيای؟ آقا مهدی ببرش تو اتاقش.

آقا مهدی تو را از آب حوض بیرون می کشد . با همان دستهايي که به دو طرف باز است وچشمهايت را که به راست و چپ کشيده شده به اندازه دستها آرام می بندی.

_  چرا چشاش و بسته سارا جون؟

_  آخه نامحرميد شما........ نبايد.......

خنده، صدای خنده همه. همه جا خنده. گلوی پر از خنده.

آقا مهدی چه خوب مثل وقتی که گلها را ناز می کند تو را هم ناز می کند. دست روی پيشانيت می کشد و آب را کنار می زند. دوباره چيزی شبيه گرمای خشک شده نه پيشانی که تمام صورتت را می پوشاند.

اتاقت حفاظ خوبی برای نديدن ديگران می شود. يک روسری چهار خانه، نه شبيه لباس منزل چهار خانه ات.آقا مهدی تو را با آن خشک می کند. لباس تميز ديگری به تنت می پوشاند. لباس منزل ساده بدون خط. رنگ خاکستری.

آقا مهدی در حاليکه بيرون می رود می گويد:

_  در و قفل می کنم. تا اين از خدا بی خبرا مزاحمت نشن.

صدای قفل شدن در را که می شنوی. روسری چهار خانه خيس را سجاده ات می کنی و رو به قبله می ايستی و دو رکعت نماز وصل می خوانی.

_  خسرو پرويز چرا در و قفل کردی؟

_  سارا خانم ميوه ها رو چيدم رو ميز.

_  آقا مهدی آجيل و شيرينی يادت نره. خسرو پرويز.

_  تو رو خدا سارا جون. درو وا کن.

_  ول کنين پسرم و بي تربيتا. بريم قرعه کشی. هرکی اسمش در اُمد بايد فردا شام همه رو دعوت کنه.

سر از سجاده ات بر می داری. سلام نماز را می دهی.

_  آقا مهدی دوست دارم.

کلاه خودت را روی لبه پنجره اتاقت می بينی. نکند کلاه خود خيس شده زنگ بزند. سجاده را برمی داری، خشکش می کنی.

دوباره رو به قبله کنار سينه سجاده، چند ساعت می گذرد. نمی دانی به پنجره نگاه می کنی.

صدای موسيقی. امواج نامربط. موج، موج می شود، موجها در ذهنت. صدای بالهايشان را می شنوی. نمی خواهی يکی را انتخاب کنی. آرام، آرام صدای موسيقی ای که بال و پر زنها را می لرزاند محو می شود.کبوترها يکی، يکی روی لبه پنجره می نشينند. و تو کلاه خودهای کوچک را روی سر هر کدامشان می بينی که لغ نمی زند و چفتِِ سرشان است.

 

 حسن شیردل

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 18:56

ارّه

 

 

جانم فدای قدس نگاهت که تا کنون

 

در دت مژه های یهودت پرنده است

 

گول پرنده را نخور ای ساده لوح مست

 

گاهی پرنده گرگ تر از هر درنده است

 

گویی هنوز می خوردت آن پرنده ناز

 

از مشکلات عادی معشوقه خنده است

 

از شرم هی عرق زد و هی سرخ شد لبت

 

رفتار بوسه مثل همیشه زننده است

 

اره زدی به عاشقی ام سیب شد دلم

 

این میوه را دو دست خداوند کنده است .

 

22/3/1385

 

 حسین شیردل

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 18:50

                                                          ليلا

 

صدای در می آيد. می دوم طرف در. در را باز می کنم. يک خانم است، همان خانمی

 

 

 که هميشه با يک ماشين پر از وسايل گوناگون می آيد. و قبل از اينکه مادر برسد

 

 

دو تا دفتر نقاشی و يک بسته مداد رنگی می گذارد کف دستم. خوشحال می شوم.

 

 

دوباره ليلا را می بينم که پشت پنجره ايستاده است و به من نگاه می کند.

 

 

مادر دوباره نامه پدر را در دستش دارد. اولين و آخرين و تنها نامه پدر.

 

 

مادر می کوبد روی دستم. و زن می گويد:

 

 

_  خانم به بچه چکار داريد.

 

 

_  اين نامه شوهرم است.

 

 

زن در حالی که به من نگاه می کند می گويد:

 

 

_  شما يک سال است همين نامه را نشانم می دهيد. ديگر خط به خط آن را حفظم.

 

 

مادر می گويد:

 

 

_   ما هيچ چيز نمی خواهيم.

 

 

زن می گويد:

 

 

_  خانم اينها برای خانواده های رزمنده ها است.

 

 

ليلا به دستهای من نگاه می کند و من از کنار چادر سياه زن ليلا را کنار پرده سفيد

 

 

پنجره شان می بينم. مادر در حالی که چيزی به يادش آمده باشد دو دفتر نقاشی با

 

 

مداد رنگی ها را از دستم می گيرد و درحالی که به زن می دهد می گويد:

 

 

_  از ما محتاج تر هم هستند.

 

 

به ليلا که پشت پنجره است نگاه می کند.

 

 

_   آنها يتيم دارند.

 

 

مادر دستم را می کشد و در را می بندد. زن پشت در:

 

 

_  آخر شما وضعيتتان مشخص نيست ؟جسد شوهرتان را هنوز پیدا نکردند.

 

 

مادر پشت در می نشيند و دوباره نامه پدر را مقابل صورتش می گذارد. من دوباره

 

 

می دوم. از پله ها بالا می روم داخل اتاق پشت پنجره، پرده سفيد توری را کنار می

 

 

زنم و از کنار چادر سياه زن می بينم که دو تا دفتر نقاشی و يک بسته مداد رنگی را

 

 

می دهد به دست ليلا. مادر ليلا هم می آيد زن از ماشين چيزهای بر می دارد و می

 

 

گذارد مقابل پاهای مادر ليلا.   

 

 

 

حسن شیردل

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: | لينک ثابت |
دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 14:48

تقدیم به حضرت صاحب 

کودکانه کشیده ای خانه ، خانه ای با تمام تجهیزات

 

در و دیوار و دودکش ، پله ، و گل لاله ای درون حیاط

 

تو دو خورشید را در آن بالا ، زرد کم رنگ و سرخ هاله نما

 

دور آن می زنی ز شب حاشور : روز موعود می شود اثبات

 

روز موعود را کشیدی تو ، حبل را دست دخترک دادی

 

می کند او به سرخوشی بازی، باز بازی از این خبر ؛ هیهات

 

روی این صفحه زندگی انگار ، عضلات کشیده و ران است

 

زایشی تند مثل باران است : لابد از تخم دان و ازفقرات

 

رحم کوچکی که خط کردی ، مثل گلدان بی گل آنجا بود

 

واژه می شد ز دودکش ها دود ، دود ها بود : واژه هایی مات

 

نذر کردم که از زمین خدا ، جای هرزه درآید آن دیگر

 

ناگهان زد جوانه ها بیرون ، و شد از دشت بوته ی شکلات

 

خنده ها را شنیدم  از صفحه ، راست شد خط و نقطه این دفعه

 

روسری پر کشید و رنگین شد ، ریز شد مثل دورها و نکات

 

تا شد آن لحظه ای که باید ها ، صفحه و زندگی و عشق و خدا

 

نه به تفریط بود آن نقطه ، نه تعادل کشید تا افراط ...

 

مرد آمد و آمدن ها را ، پشت جاپاش زیرو رو می کرد

 

گوییا این که می شود غوغا ؛ نام آن را گذاشتند: صراط

 

مرد رفت و کنار صفحه نشست ، دخترک رفت و شیر و نان آورد

 

با دو لبخند عاشقانه ز درد ؛ خوردن  شیر و نان خشک (بیات )

 

£

 

کودکانه کشیده ای خانه ، خانه ای با تمام تجهیزات ...

حسین شیردل

نوشته شده توسط حسن و حسین شیردل | موضوع: | لينک ثابت |